اللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّهِ بْنِ الْحَسَنِ صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَ عَلى آبائِهِ فی هذِهِ السّاعَهِ وَ فی کُلِّ ساعَهٍ وَلِیّاً وَ حافِظاً وَ قائِدا ‏وَ ناصِراً وَ دَلیلاً وَ عَیْناً حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَک َطَوْعاً وَ تُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً
پــیامــبر اکــرم - قاسم صــرافــان

در کوه انعکاس خودت را شنیده‌ای

در سعی‌ها صفای دلت را دویده‌ای

 

افسانه بود قبل تو رویای عاشقان

تو پای عشق را به حقیقت کشیده‌ای

 

تَبَّت یَدا ابی لهبان شعله می‌کشند

تا «لا» به لب، به خرمن بت‌ها رسیده‌ای

 

رویت سپیده‌ایست که شب‌های مکه را …

خالت پرنده‌ایست رها در سپیده‌ای

 

اول خدا دو چشم تو را آفرید و بعد

با چشمکی ستاره و ماه آفریده‌ای

 

باران گیسوان تو بر شانه‌ات که ریخت

هر حلقه یک غزل شد و هر چین قصیده‌ای

 

راهب نگاه کرد و آرام یک ترنج

افتاد از شگفتی دست بریده‌ای

 

مستند آیه‌ها، عرق «عقلِ اول‌»ند

یا از درخت معرفت انگور چیده‌ای

 

آه ای نگار من! که به مکتب نرفته‌ای

ای جوهر یقین! که مُرکّب ندیده‌ای

 

عشقی و بی بلندی پرهای جبرئیل

تا خلوت خدا، تک و تنها پریده‌ای

 

حق با تو، با صدای علی حرف می‌زند

جانم! عجب صدایی و به به! چه ایده‌ای!

 

بر شانه‌ی تو رفت و کجا می‌توان کِشد

عالم، چنین که بار امانت کشیده‌ای

 

دستت به دست ساقی و جایی نخوانده‌ام

توحید را چنین که تو در خُم چشیده‌ای

 

دریای رحمتی و از امواج غصه‌ها

سهم تمام اهل زمین را خریده‌ای

 

حتی کنار این غزلت هم نشسته‌ای

خط روی واژه‌های خطایم کشیده‌ای

 

گاهی هزار بیتِ نگفته، نهفته است

زیبای من! در اشک به دفتر چکیده‌ای

 

گفتند از جمال تو اما خودت بگو

از ‌آن محمدی (ص) که در آیینه دیده‌ای

دیدگاه شما


آدرس ايميل شما منتشر نخواهد شد.

*